یکی خواسته بود من خودمو بیشتر معرفی کنم
منم تا حدودی می خوام این کارو بکنم۰۰۰۰۰
اسمم رو که می دونید.......
متولد ۳۱/۶/۱۳۶۹ هستم در تهران.......
الان هم دانشگاه سمنان در حال درس خوندنم در رشته گرافیک.........
چند وقته که از شاهرخم فیلم ندیدم دارم میمیرم......
دوست دارم این ترم زود تموم شه برگردم تهران......
چون دلم واسه آلودگی هاش هم تنگ شده خیلی زیاد......

کریزی ۴



به هر حال شما به بزرگی شاهرخ عزیز منو ببخشید.......................









این هم آیشواریا رای














حالا دوباره بریم سراغ شاه عزیزم(جدید ترین عکسهای عزیزمه)















اینم یه عکس هنری از جوهی چولا

چقدر لباس سفید بهشون میآد نههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟









اینم کاران عشقم




این هم حسن فتحی نویسنده و کارگردانه . مثل کاران جوهر دوسش دارم خیلی زیاد
این تهش داره کم کم فارسی میشه واسه خاطر کساییه که دوستشون دارم بجز شاهرخ که جاش تو دلم محفوظه







خداحافظ همگی
فقط نظر یادتون نره
برای مشاهده کامل ان به ادامه مطلب بروید
دوم نوامبر 1965 در مركز پرستاري تالوار در دهلينو، يه اتفاق خيلي معمولي افتاد. مثل خيلي از نوزادان تازه به دنيا اومده، من هم موقع تولد با مشكل بندناف مواجه شدم، يعني بند نافم دور گردنم پيچيده شده بود! پرستارها ميگفتند لطف خدا و شانس خوبم بوده كه زنده موندم و اين تنها چيزيه كه پدر و مادرم در مورد تولدم بهم گفتن. ما در محله «راجيندرناگار» زندگي ميكرديم. حتي دقيقا يادمه كه شماره ساختمونمون اف – 442 بود. روزهاي دبستانم دقيق يادمه، مدرسهمون درست كنار خونهمون بود. بعد از اون، تحصيلات متوسطه رو در دبيرستان كلمبيا شروع كردم كه خيلي دبيرستان منظم و دقيق و يكي از مدرسههاي رده بالاي دهلي بود. روز اول مدرسه دقيقا يادمه كه خانمي به اسم «بالا» با من مصاحبه كرد و ازم پرسيد شغل پدرم چيه. اون زمان پدرم در كار حمل و نقل بود و مدام با ماشين و كاميون و... كار ميكرد و يك شركت حمل و نقل داشت. منم اينقدر ميدونستم كه هر كسي با وسايل حمل و نقل سر و كار داشته باشه، راننده است و براي همين گفتم پدرم راننده است!


